X
تبلیغات
از نکبت اباد به کجا؟

این فیلم محصول بلژیک است به کارگردانی Koen Mortier که در سال ۲۰۰۷ ساخته شده.در این فیلم به زبان هلندی و فرانسوی صحبت می شود.به شخصه وقتی این فیلم را دیدم مدتی طولانی ذهنم را درگیر خودش کرده .فضای به شدت سنگین و عجیب و غریب.خلاقیت به شدت قابل لمس بود. اول فیلم که شخصیت ها سوار دچرخه بر عکس حرکت میکردندبسیار جالب  و یا نما های  که در خانه Koen de Geyter گرفته شده به شدت مخاطب را جذب می کرد.حتی پوستر فیلم هم در نوع خودش عالی است .فیلم نامه هم بسیار جالب و نو است  که بر اساس کتابی از Herman Brusselmans نویسنده ی بلژیکی نوشته شده.داستان راجع به موسیقی متال است .سه نفر که معلول هستند از یک دارمر معروف می خواهند که با هم یک گروه موسیقی راه بیاندازند که هر کدام از انها دارای زندگی به شدت نکبت بار هستند .Herman Brusselmans یک بیمار روانی است که خود را بزرگترین متجاوز عصر نام نهاده که هیچ فاحشه ای از خانه اش زنده بیرون نمی یاد.Ivan Van Dorpe یک هم جنس گراست که یک دست علیل هم دارد که او هم پدری دارد که همیشه به تخت می بندد و مادر پیر چاق کچلی دارد که  گاهی اوقات با  Koen de Geyter رابطه دارد و Jan Verbeek که کر است زندگی به شدت کثیفی دارد زنش برای اینکه کودکش از گریه کردن باز باستد برای دل دردی که چندین هفته است که کودکش به ان دچار شده    کوکائین می دهد که بعد از سه روز بچه اش می میرد و او با چاقو به زنش حمله میکند که  در اخر او را در تیمارستان بستری میکنند.              

  مدتی بود که به چنین فیلمی نیاز داشتم .فیلمی که یک مقدار مخاطبش را تکان دهد .چون که پویای برای مخاطب بسیار مهم و ارزشمند است.

 پ.ن:دیروز از یکی که در اسباس بازی فروشی کار می کرد خوشم امد .

که چه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 12:13  توسط ازاد   | 

 

 این فیلم محصول امریکاست.فیلمی ساخته شده توسط Kelly Reichardt .این کارگردان تا به حال چهار فیلم بلند ساخته که جز فیلم های indie cinema به حساب می ایند یعنی سینمای واقع نما .به عبارتی فیلم ی که خارج از استدیو ها ساخته می شود و در ان فیلم برداری از رویداد ها و واقعیات روزمره بدون صحنه پردازی یا هرگونه دستکاری است.این فیلم محصول سال ۲۰۰۸ است که بر اساس داستان کوتاهی به نام Train Choir اقتباس شده و فیلم نامه ی ان را Kelly Reichardt به همراه Jonathan Raymond نوشته اند.این فیلم دارای ساختار داستانی ساده و در مقابل پردازش بسیار قوی است .از نقطه قوت های این فیلم میتوان به نماهای گرفته شده وحرکت دوربین و همچنین بازی های خوب و روان بازیگران اشاره کرد.این فیلم شخصیت محور است و Michelle Williams به خوبی در نقشش ظاهر شده.

داستان راجع به دختری تنهاست که برای ساختن زندگی جدیدش قصد سفر به الاسکا را دارد .که در یکی از شهر های پیش رویش ماشینش خراب می شود و پول کافی برای تعمیر ان ندارد .مقداری پول دارد که برای رسیدن به انجا کافی نیست .بنابراین برای تهیه ی غذا ی سگش که بسیار به او وابسته است دست به دزدی از فروشگاه می زند .او را می گیرن و بازداشت می کنند .از او ۵۰ دلار میگیرند و تا دوهفته ی دیگر که دادگاهی میشود ازادش می کنند .وقتی به محلی که سگش را انجا بسته بود میرود میبیند که خبری از سگ نیست بنابراین پریشان حال به دنبال سگش می گردد.در این بین پیرمرد نگهبانی او را  کمک می کند .در اخر وقتی سگ را پیدا میکند میبیند که در  حالتی مساعد از او نگه داری میکنند  بنابراین بعد ان همه سختی که برای پیدا کردن سگش پشت سر گذاشته او را رها می کند و به راهش ادامه می دهد.

من به شخصه این فیلم را دوست دارم .صحنه ی که Wendy Carrollتوسط نگهبان بیدار میشود و می خواهد ماشین را روشن کند اما روشن نمی شود بسیار زیباست بازی بسیار راحت و روان از هر دو بازیگر  و همچنین فرار کردن ش از داخل جنگل در شب از ترس مردی که حالت دیوانه دارد هم زیباست.

 پ.ن :دیروز یه کلاغ دیدم و ترسیدم.همه اش به دنبال پروانه می گشتم تا کلاغ را خنثی کند تا اینکه درجیب پیر مرد  پارک پروانه ای را دیدم که پر پر می زد.پروانه گفت که پیر مرد بوی پنیر می دهدو این مرا کلافه میکند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 15:25  توسط ازاد   | 

 

بسیار دشوار است جواب دادن به سوالات این چنینی "بهترین فیلمی که دیدی چیه و بهترین کتابی که خوندی ؟"

اما من به راحتی در جواب بهترین داستان کوتاهی که خواندم میگویم "کرانه ی سوم رود"

این داستان اثر" ژیوائو گیمارس روسا ست" که در کتاب داستان های کوتاه امریکای لاتین ترجمه ی عبدالله کوثری چاپ شده است

داستان مردی  است که  شخصیتی بسیار ساده و معمولی دارد .او در خانواده ای عادی زندگی ارامی را سپری میکند.یک روز تمام پولش را برای خرید یک قایق خرج می کند که منجر به درگیری با همسر می شود. بعد از گذشت مدتی،قایق اماده است.مرد یک سری وسیله را همراه  خود به درون قایق می برد.پسرش که داستان از زبان او روایت میشود پدرش را تا دم قایق بدرقه میکند.پدر سوار قایق شده و به وسط دریاچه شروع به ارو زدن میکند.او یک سال پا به خشکی نمیگذارد و درون دریاچه به زندگیش ادامه می دهد. این واقعه موضوع جالبی برای خبر نگارها است. مرد همیشه از انها گریزان میشود و خود را از انها پنهان میکند.فرزتدان و همسرش همیشه برایش غذا و لباس اماده میکنند و کنار دریاچه میگذارن و او زمانی که کسی نیست انها را بر می دارد.این ماجرا برای سال ها اینگونه به طول می انجامد .پسردیگر بزرگ شده. پسر ناراحت  تصمیم میگیرد که پدرش را به خانه بازگرداند.پس به کنار دریاچه رفته و با فریاد پدرش را صدا میزند .پدرش حرف او را ندیده میگیرد .باز فریاد میزند "برگرد من به جای تو سوار قایق می شوم بر گرد".  بعد می بیند که از حرفش پدرش در حال بازگشت به سمت خشکی است پسر با دیدن این صحنه  از ترس شروع میکند به فریاد کشیدن و فرار کردن

شاید نباید این داستان را با پست حقیرم اینگونه خراب میکردم.اما دوست داشتم راجع به ان چیزی بنویسم .نمی دانم چرا .اما باید می نوشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 11:46  توسط ازاد   | 

 

 

نمایشنامه:لاموزیکا دومین

نویسنده: مارگاریت دوراس..ترجمه :تینوش نظم جو

 

مرد:  یه بار دیگه هم دیدمت

توی خونه.

شب بود.

لخت بودی.

لخت وارایش کرده.

خودت رو توی یه اینه نگاه میکردی.از نزدیک.

گریه میکردی.

(مکث)

اول نفهمیدم به خاطر من گریه می کنی

فکر کردم زیادی مشروب خوردی و یه کم به سرت زده

ولی یه دفعه اسمم رو به زبون اوردی.

اهسته حرف میزدی.خوب نمیشنیدم چی میگفتی.

با دقت گوش دادم و سعی کردم ترس رو از خودم برونم و موفق شدم.

(مکث)

اون وقت فهمیدم داستانت چه قدر منطقی و وحشتناک بود

بدون اغاز و بدون پایان

(سکوت:زمان لازم برای اینکه هر دو انچه گفته شده را هضم کنند.)

زن:   داشتم بهش میگفتم که یه روز میتونه دوباره من رو باز هم برای اولین بار لمس کنه.

میگفتم:منو بگیر

منو ببر.

و تمام عمری که برامون مونده رو ما باید در مبارزه با مرگ بگذرونیم.

(سکوتی طولانی وهردو سه ثانیه بی حرکت.)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 12:31  توسط ازاد   | 

نمایشنامه :روبرتو زوکو

نویسنده:برنارـماری کلتس

ترجمه: تینوش نظم جو.در کتاب" کسی می اید"

 

صدای ۲  (مادر) 

شاید باید تورا از حافظه ام پاک کنم .شاید باید نفرینت کنم،همان طور که پدرت نفرینت کرد.دعا میکنم،دعا میکنم برای اینکه زندگیت جهنم بشه .منتظر نامه ات هستم همون نامه ای که توش بهم التماس کنی که پیشت برگردم.و من روی اون نامه تف میکنم. 

مادر:     این منم، روبرتو،ایا این منم که تورو زائیدم؟تو از شکم من بیرون اومدی؟اگه من ترو اینجا نزائیده بودم،اگه تو رو ندیده بودم که از شکمم بیرون اومدی ،و چشمام رو بهت ندوخته بودم تا اینکه توی گهوارت بذارنندچشم های من روی تو بدون اینکه ولت کنم ،و با دقت به تغییرات بدنت خیره بشم تا حدی که نبینم عوض شدی،منی که امروز نگاهت میکنم،ومیبینم که درست مثل همون هستی که اون روز در این تختخواب از من بیرون اومد،اگر این جور نبود هرگز باور نمیکردم که این پسرمه جلوی من ایستاده.ولی من میشناسمت روبرتو.شکل بدنت،قدت،رنگ موهات،رنگ چشمات،شکل دستات،این دست های درشت و قوی که فقط به درد نوازش کردن گردن مادرت می خورن و فشار دادن گردن پدرت که کشتی رو میشناسم.چرا این سر بچه ای که ۲۴ سال بچه سر راهی بوده یه دفعه دیونه شده؟کی یه تنه ی درخت روی راه راست گذاشت و ترو انداخت تو چاه ؟روبرتو ماشینی رو که افتاد تو ی یه دره رو دیگه تعمیر نمی کنند.قطاری رو که از خط خارج شد رو دوباره روی خط نمی ذارن.ولش می کنن  ،فراموشش می کنن.فراموشت میکنم روبرتو ،فراموشت میکنم

                                                                                                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 20:56  توسط ازاد   | 

نمایشنامه:"کی ان جاست

نویسنده :ژان تاردیو

کتاب:"کسی میاید"اثر "یون فوسه"ترجمه ی مترجم خوب  تینوش نظم جو 

 

یک خانواده پدرِ مادر و پسر دور میز شام نشسته اند.پدر از انها راجع به فعالیت های روزانه شان سوال

میپرسد و خود به سوال ها پاسخ میدهد

پدر   امروز صبح چه کار کردی؟رفتم مدرسه. تو چی ؟رفتم خرید.چه چیزی پیدا کردی ؟سبزیجات از دیروز

گران تر بودند و گوشت ارزان تر.چه بهتر این به ان در .تو چیِ معلمت بهت چی گفت؟گفت پیشرفت کردم

 

 

زنی مرموز ظاهر میشود و به پدر اخطار میدهد که خطری به دنبال اوست .کسی پشت در ایستاده

است.پدر در را باز میکند.مردی بسیار بزرگ پدر را خفه میکند و جسد او را با خود میبرد.زن مرموز ازمادر

میخواهد که به سوی پنجره برود :

زن  چه میبینی؟ جواب بده؟ حالا دیگر میتوانی حرف بزنی

مادر  مزرعه پر از جسد است

....

پدر را میبینم ....ان جا ...میان جسد ها

..

زن (به پسر)  پسر برو به سوی پنجره و پدرت را صدا کن

(پسر بلند میشود و به سوی پنجره میرود وصدا میزند .مادر سر جایش بر میگردد و مینشیند)

پسر     پدر،پدر!..پدر!..

زن   ایا صدایت را شنید

پسر  بله! او بلند میشود...از روی جسدهای دیگر میگذرد..به سوی خانه میاید..

مادر   صدای پایش را در پله ها میشنوم ...خودش است

(پدر که در رفتارش وقار یک مرده را می توان دید در استانه ی در که باز مانده بود ظاهر میشود.پسر به

سوی او میدود و فریاد میزند:"پدرم".مادر لحظه ای صورتش را در دستانش پنهان میکند،سپس دوباره از

جایش بلند میشود.مادر،روبه روی تماشاچی ها،بدون این که به پدر نگاه کند.)

مادر  کی تورا کشت

پدر   او یک مرد نبود

مادر   تو کی هستی؟

پدر   من یک مرد نیستم

مادر   تو کی بودی

پدر  هیچکس

مادر    پس انسان کجاست

پدر   در هیچ کدام از ما

مادر   اما یادم است: تو زندگی میکردی!...

پدر   انسانی که در هر کدام از ماست ،مرده است.دیگر نیست،نبوده،یا هنوز نیست

زن   کجاست؟

پدر   با هم بگردیم:روزی،در میان ما...خواهد بود.

(مادر ،پدرو پسر ارام سر میز می نشینند)

زن  پنجره نورانی میشود....

(پرتوی شیشه ها را رنگین میکند)

کسی نزدیک میشود ...منتظر باشیم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 16:3  توسط ازاد   | 

حقیقتا همه جای این کتاب بسیار زیباست و انتخاب قسمتی از ان بسیار سخت و دشوار .من بر حسب سلیقه  بخشی از ان را انتخاب کرده ام .

نمایشنامه:"داستان خرس های پاندای امریکایی به روایت یک ساکسیفونیت که دوست دختری در فرانکفورت دارد"

نویسنده :ماتئی وینسی یک

شب چهارم

(زن با یک قفس پرنده که روکش سیاهی روی ان کشیده شده است وارد می شود)

زن  تولدت مبارک یه چیزی برات اوردم

مرد  چی؟

زن  یه حیوون

مرد  پرندس؟

زن  درواقع معلوم نیست چه شکلیه

مرد  نمی فهمم

زن  شکلش ...یابهتره بگم بدنش...بدن نداره

مرد  نامرئیه

زن  نامرئی نیست ولی نمیشه دیدش

مرد  پس تو از کجا میفهمی که توی قفسه؟ 

زن  خوب وقتی قفس روکش داره تکون میخوره....

........مرد  چه جوری نگاهش کنم اگه نامرئیه

زن  تو میتونی حضورش رو نگاه کنی. واست کافیه.ولی اگه واقعا میخوای خودت رو قانع کنی

که اینجاست ُمیتونی بهش غذا بدی .باید روکش رو برداری غذا رو تو یه ظرف تمیز بریزی و بذاری

توی قفس  بعد دوباره روکش رو بذاری و یکم صبر کنی .همیشه همش رو میخوره خیلیم تند

و وقتی تموم کرد میتونی روکش رو برداری و ظرف خالی رو نگاه کنی درست مثل اینکه خودش

رو دیدی............

.......باید خیلی هم مواظب باشی چون گاهی بچه می زاد 

مرد  عجب  تنهای خود به خود بچه می زاد ؟جریانش چیه؟تخم می ذاره؟

زن  معلوم نیست فکر میکنم به خاطر نوره .هربار که روکش رو بر میداریم نور ابستنش میکنه

مرد  پس مادس

زن  شاید ولی فکر میکنم این حیوون فقط مادش وجود داره

مرد  خوب اگه بچه زائید باهاشون چی کار کنم؟

زن  کوچولو هارو باید از مادرشون جدا کنی .این کار کاملا ضروریه .چون بچه های این حیون اگه فوری از

مادرشون جدا نشن میمیرن .واسه همینه که همیشه باید یه قفس اماده داشته باشی ...به محض اینکه

یه جرقه ی کوچولو توی قفس دیدی  به این معنی که بچه ها می خوان برن خونه خودشون.اون وقت

قفس بزرگه رو باید باز کنی و سه بار بگی :بیو..بیو..بیو..اون وقت کوچولوئه از قفس بزرگه میره تو قفس

کوچیکه............

شب هفتم

مرد  اینا دیوونه ن دیوونه ی دیوونه .هنوز به دنیا نیومده .زرتی بچه میزارن .تازه همشون هم  فکر میکنن

من باباشونم

زن  خوب معلومه که تو باباشونی .یعنی نمی فهمی که این تویی که اونا رو بارور میکنی ؟

مرد  منی که حتی بهشون دست نمی زنم؟

زن  عجب!

مرد  خوب معلومه که نه .اینا خیلی وضعشون خراب شده .اینا با بوی من معاقشه میکنند.با سایم.با

نفسم.با ضربان قلبم.تا یه چیزی میگم فوری با حرفام جفت گیری میکنند ....اگه خودم رو تو ایینه نگاه

کنم با تصویرم معاقشه میکنن.من ندیده بودم که کسی اینقدر حرص و ولع زندگی داشته باشه .....دو

سه روز دیگه اصلا نمی دونم چه وری جاشون بدم.

 

متاسفانه من با چند فیلم کوتاه بر خورد کرده ام که کاملا کوپی این نمایشنامست وجالب این

 که در تیتراژ پایانی فیلم اسمی از این کتاب برده نشده .(امروزه دزد های ادبی زیاد شده شبا

خونتون رو خالی نذارید)

اهنگ:نیکولاس د انجلیس .اصل این اهنگ متعلق است به دیگو مدنا

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 13:20  توسط ازاد   | 

نمایشنامه ی :پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی

نویسنده : ماتئی وینسی یک.کارهای او حقیقتا انسان را غافل گیر میکند

تخیل زیبا جمله های طلایی و هدف قوی در نمایشنامه هایش قابل تحسین است.

از معروف ترین اثر دیگر او میتوان"داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که

 دوست دختری در فرانکفورت دارد"نام برد .که فوق العادست و در پست بعدی به ان می پردازم

 

صحنه ی دهم

(کیت: خطاب به تماشاگران)

جنگ جوی جدید بالکان به زن دشمن نژادیش تجاوز میکند تا به این ترتیب تیر خلاص را به دشمن نژادیش

بزند.الت زن دشمن نژادی برایش یک میدان نبرد میشود.در هیچ جای دیگری همچون این میدان مبارزه ی

"جدید" نفرت نژادی دیده نمیشود.جنگجوی جدید دیگر خود را در معرض فشنگ و خمپاره و تانک قرار نمی

دهد فقط خود را در معرض فریاد های زنان قرار می دهد .اما این فریاد ها عزم او را برای خدمت به وطنش

بیشتر میکند و با اراده ی قوی تری هدفش را نشانه میگیرد...........................................................

.........مبارزین از روی شهوت افسار گسیخته یا عقده ی جنسی تجاوز نمیکنند.تجاوز نوعی استراتژی

ارتشی برای تضعیف دشمن است .در جنگ های میان نژادی اروپا تجاوز همسنگ تخریب خانه های

دشمن و کلیسا یا عبادت گاه ها ی دشمن و اثار فرهنگی وارزش های اوست.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:12  توسط ازاد   |